تبليغاتX
گنجشک خیس
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 

 

 

...

 

Delete شدی !!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت18:57توسط مرضیه احرامی | |

 

 

...

تو براي من از همه ی آدمها بيشتري ، که حتا جای خالیت از تمام آدمهایی که هستند و کمرنگند پررنگ تر است. که نبودنت هم از بودن های بی معنی بیشتر است. که تو حتا نبودنت هم مرا راضی می کند که تو باید باشی !!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت16:21توسط مرضیه احرامی | |

 

...

دوري مي تواند صدايت را با خود ببرد

اما

تكرار نام تو را در حفره هاي مغزم

هرگز!

پ.ن :

- همه چیز می توانست خیلی بدتر باشد. وقتی که آن عکس های سیاه و سفید توی دستم بود و هی نوشته ها را می خواندم . سردر نمی آوردم. ترسیده بودم ، وقتی اتاق سفید با صندلی های صورتی داشت دور سرم می چرخید. وقتی هی آن لکه سیاه را نگاه می کردم و هی قلبم تندتر می زد. همه چیز می توانست خیلی بدتر باشد اما نشد. لکه سیاه کوچک شاید چیزی بود که من را با خودش ببرد به یک جای دیگر و اصلا برای همین آمده است یک جایی نزدیک قلبم. درست همانجایی که وقتی عاشق می شوی تندتر می کوبد. وقتی غمگینی فشرده می شود. یک جایی نزدیک قلب. مرکز هیجانات زندگی ام. لکه سیاه کوچک با من دوست شده است. لکه سیاه کوچک می خواهد یک چیزی به من بگوید. گوشهایم را تیز کرده ام. می خواهم بشنوم.

- من معلم کلاس اول دبستانم را خیلی دوست داشتم. نسبت فامیلی دوری با ما داشت و کلا زیادی حواسش جمع من بود. از آن حواس جمعی هایی که وقتی سرم را روی نیمکت می گذاشتم و می خوابیدم کاری به کارم نداشت. این خانم معلم یک جایی توی مغز من خانه دارد و جایش محفوظ است. چند سال بعد که دیدمش، یعنی وقتی تازه دانشگاه می رفتم پیر شده بود. موهایش سفید شده بود اما همان کیهان مباشری بود. درست همان. از دیشب همه اش دارم به معلم کلاس اول دبستانم فکر می کنم. چند سال است که دیگر نیست!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت11:29توسط مرضیه احرامی | |

 

...

قفس تنگ شده است برايم

يا بالم را بچين

يا در را باز كن !

 

پ.ن:

- بعضی چیزها خیلی روشن است. آنقدر که نیازی نیست هی برایش آسمان و ریسمان را به هم ببافی. بعضی چیزها خیلی روشن است. خواهش می کنم بفهمید!

- فردا هم روزی است از روزهای خدا!

 - توجه کرده اید که هر چه بیشتر سعی می کنید همه چیز بیشتر خراب می شود. لطفا دیگر سعی نکنید.

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت14:34توسط مرضیه احرامی | |

 

...

مداد زرد را بردار

من را نقاشي كن توي آسمانت

 

لاله عباسي ها را مي رويانم

يخ ها را آب مي كنم

پرستوها را برميگردانم

و زير آن پنجره

آرام

كنارت دراز مي كشم!

 

پ.ن:

-آقا یا خانوم ع-ر که برای پست قبلی من کامنت گذاشتید و من را بردید به کوچه بن بست درخت گردویی سالهای بچگی ! لطفا خودتان را معرفی کنید. شاید بتوانیم از این پخش و پلا شدگی که گریبانمان را گرفته رها شویم و یکبار دیگر دور هم جمع شویم. شما پسر همان همسایه ای که درخت توت بزرگ داشت نیستید؟؟

- خوشبختی این است که وقتی احساس می کنی بدبختی یک دوست زنگ بزند، با تو حرف بزند، تجربیات خنده دارش را بگوید و تو را بخنداند و آخرش یک راه حل بامزه ارائه کند. خوشبختی همین است و لاغیر!!!

 - گیرم که می زنید   گیرم که می کشید    با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت8:55توسط مرضیه احرامی | |

 

...

یک تصویری این روزها توی ذهنم هی پر رنگتر می شود. آن هم گوشه ای از خانه ی قدیمی است که حوض داشت و یک درخت نارنج بزرگ و شش تا درخت انار. همان گوشه ای که یک سالی دو تا پرستو آمدند و لانه ساختند برای خودشان و یک خوشحالی عجیبی را آورده بودند با خودشان که هنوز توی ذهنم مانده. و پدر که معتقد بود حالا که پرستوها لانه ساخته اند یک اتفاق خوبی می افتد که من یادم نیست افتاد یا نه؟ همه ی زندگی ام شده بود این که صبح زود بیدار شوم برای دیدن زندگی این دو تا پرستو و این که یک روز صبح دیگر ندیدمشان. که رفته بودند و پدر که می گفت سال دیگر همین موقعها برمی گردند. که رفته اند یک جای گرم تر. یک جایی که بهتر از اینجا باشد برایشان. و من که هر چه منتظر شدم دیگر برنگشتند و لانه شان که سالها بعد موقع تعمیرات خراب شد و من که همیشه پیش خودم فکر می کردم چرا برنگشتند؟ شاید یکی شان توی راهِ رفتن به یک جایی که گرم تر بود و بهتر مرده بود. شاید یکی شان یا هردوشان.

پ.ن:

- دلم می خواهد پروژه سند توسعه منابع انسانی و توانمندسازی را بیاندازم توی سطل زباله و بروم برای خودم توی پارکی جایی قدم بزنم و نفس بکشم. دلم می خواهد فرار کنم از این چیزهایی که هیچ ربطی به من ندارد.

- خواهرم گفت: این روزها بی ادب شده ای و هی هر چی از دهنت در می آید می گویی. من هم گفتم : اینجوری نبودم روزگار مرا اینجوری ساخت!

-کاش این قدر از مرحله پرت نبودی. کاش توی باغ بودی!

- کاش آدمها این قدر بی رحم نبودند. منظورم از آدمها همین آدمهای دور و بر است به دیگران کاری ندارم!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت16:31توسط مرضیه احرامی | |

 

...

یک گلوله می تواند یک غده سرطانی باشد با نوید یک مرگ دردناک یا یک موجود بی آزار یک گوشه از بدن که همین طوری برای خودش هست که باشد. یک گلوله می تواند آنقدر مهم باشد که چند روز از زندگیت را خراب کند یا می تواند آنقدر بی اهمیت باشد که سالها با آن زندگی کنی. همه چیز بستگی دارد به این که توی برگه آزمایش چه چیزی نوشته شده باشد. همه چیز بستگی دارد که توی آن کاغذ سفیدی که گوشه سرنوشتت جا خوش کرده علامت مثبت باشد یا منفی. همه چیز بستگی دارد به همه چیزهایی که توی این زندگی هست که باید باشد. همه چیز بستگی دارد به روزهایی که تو باید نفس بکشی و باید نفس بکشی. همه چیز بستگی دارد به هم و من دلم میخواهد چند روزی بخوابم و توی خواب گریه کنم. بلند و طولانی !!

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت14:55توسط مرضیه احرامی | |

 

...

گره كه مي شوند

درد

باز كه مي شوند

رهايي

انگشت ها !

 

پ.ن:

- امروز ۱۶ آذر است.

- و این دستهای گره شده یک روزی باز می شوند و دستهای تو را می گیرند. روزی که به همین زودیها می رسد.

- هی خیابان های شهر ما را در خودتان جا دهید!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت9:23توسط مرضیه احرامی | |

 

...

هي

عطر بلند پرواز

من

 با تو

 هيچ گاه

هيچ راهي را

قدم نزدم

جاي پايت

چرا روي دلم رد انداخته است؟

 

پ.ن:

- پایت را می گذاری روی زمین . گل می چسبد به کفشت. باران می ریزد روی تنت. هوا را قورت می دهی. اشکت در می آید. خوشبختی!

- دستم را گرفت و گفت : مراقب خودت باش. پیر شده است دستهای پدر!

- یک آدمهایی هستند توی زندگی که وقتی از تو خبر می گیرند دلت می خواهد از خوشی هلاک کنی خودت را!

- من کاری ندارم که چرخ اقتصاد نمی چرخد و بچه ها هی تعطیل شوند چیزی یاد نمی گیرند و الخ. من به این فکر می کنم که می توانم توی این چهار روز کافکا در کرانه را تمام کنم و ارهان ولی بخوانم.

- یک کتابی دیدم دیروز توی نشر چشمه. که نامه های ژان پل سارتر بود که من دلم خواست داشته باشمش. قیمتش ۱۰۰۰۰تومان بود که من پول نداشتم. اگر کسی خواست به من هدیه بدهد لطفا آن کتاب را برایم بخرد. ممنون

- خداحافظی !!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت15:14توسط مرضیه احرامی | |

 

...

همه نقشه ها را جستجو كردم

جغرافياي زمين را

وجب به وجب

 

هيچ نشاني از نام تو نيست

كوه بزرگي از يخ

سر برآورده در ميان كوير!

 

پ.ن:

- کلاْ من همیشه جغرافی را دوست داشتم.

- دیروز اینجا هوا خیلی سرد بود. حالا من سرما خورده ام. از آن سرماخوردگی ها !

- دارم می روم مسافرت. هوا این روزها یک سردی دارد که من عاشقش هستم و دارم فکر می کنم به یک استراحت جانانه کنار بخاری و پندهای پدر.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت12:34توسط مرضیه احرامی | |