... Delete شدی !!
... تو براي من از همه ی آدمها بيشتري ، که حتا جای خالیت از تمام آدمهایی که هستند و کمرنگند پررنگ تر است. که نبودنت هم از بودن های بی معنی بیشتر است. که تو حتا نبودنت هم مرا راضی می کند که تو باید باشی !!
... دوري مي تواند صدايت را با خود ببرد اما تكرار نام تو را در حفره هاي مغزم هرگز! پ.ن : - همه چیز می توانست خیلی بدتر باشد. وقتی که آن عکس های سیاه و سفید توی دستم بود و هی نوشته ها را می خواندم . سردر نمی آوردم. ترسیده بودم ، وقتی اتاق سفید با صندلی های صورتی داشت دور سرم می چرخید. وقتی هی آن لکه سیاه را نگاه می کردم و هی قلبم تندتر می زد. همه چیز می توانست خیلی بدتر باشد اما نشد. لکه سیاه کوچک شاید چیزی بود که من را با خودش ببرد به یک جای دیگر و اصلا برای همین آمده است یک جایی نزدیک قلبم. درست همانجایی که وقتی عاشق می شوی تندتر می کوبد. وقتی غمگینی فشرده می شود. یک جایی نزدیک قلب. مرکز هیجانات زندگی ام. لکه سیاه کوچک با من دوست شده است. لکه سیاه کوچک می خواهد یک چیزی به من بگوید. گوشهایم را تیز کرده ام. می خواهم بشنوم. - من معلم کلاس اول دبستانم را خیلی دوست داشتم. نسبت فامیلی دوری با ما داشت و کلا زیادی حواسش جمع من بود. از آن حواس جمعی هایی که وقتی سرم را روی نیمکت می گذاشتم و می خوابیدم کاری به کارم نداشت. این خانم معلم یک جایی توی مغز من خانه دارد و جایش محفوظ است. چند سال بعد که دیدمش، یعنی وقتی تازه دانشگاه می رفتم پیر شده بود. موهایش سفید شده بود اما همان کیهان مباشری بود. درست همان. از دیشب همه اش دارم به معلم کلاس اول دبستانم فکر می کنم. چند سال است که دیگر نیست!!
... قفس تنگ شده است برايم يا بالم را بچين يا در را باز كن ! پ.ن: - بعضی چیزها خیلی روشن است. آنقدر که نیازی نیست هی برایش آسمان و ریسمان را به هم ببافی. بعضی چیزها خیلی روشن است. خواهش می کنم بفهمید! - فردا هم روزی است از روزهای خدا! - توجه کرده اید که هر چه بیشتر سعی می کنید همه چیز بیشتر خراب می شود. لطفا دیگر سعی نکنید.
... من را نقاشي كن توي آسمانت لاله عباسي ها را مي رويانم يخ ها را آب مي كنم پرستوها را برميگردانم و زير آن پنجره آرام كنارت دراز مي كشم! پ.ن: -آقا یا خانوم ع-ر که برای پست قبلی من کامنت گذاشتید و من را بردید به کوچه بن بست درخت گردویی سالهای بچگی ! لطفا خودتان را معرفی کنید. شاید بتوانیم از این پخش و پلا شدگی که گریبانمان را گرفته رها شویم و یکبار دیگر دور هم جمع شویم. شما پسر همان همسایه ای که درخت توت بزرگ داشت نیستید؟؟ - خوشبختی این است که وقتی احساس می کنی بدبختی یک دوست زنگ بزند، با تو حرف بزند، تجربیات خنده دارش را بگوید و تو را بخنداند و آخرش یک راه حل بامزه ارائه کند. خوشبختی همین است و لاغیر!!! - گیرم که می زنید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟؟؟
... یک تصویری این روزها توی ذهنم هی پر رنگتر می شود. آن هم گوشه ای از خانه ی قدیمی است که حوض داشت و یک درخت نارنج بزرگ و شش تا درخت انار. همان گوشه ای که یک سالی دو تا پرستو آمدند و لانه ساختند برای خودشان و یک خوشحالی عجیبی را آورده بودند با خودشان که هنوز توی ذهنم مانده. و پدر که معتقد بود حالا که پرستوها لانه ساخته اند یک اتفاق خوبی می افتد که من یادم نیست افتاد یا نه؟ همه ی زندگی ام شده بود این که صبح زود بیدار شوم برای دیدن زندگی این دو تا پرستو و این که یک روز صبح دیگر ندیدمشان. که رفته بودند و پدر که می گفت سال دیگر همین موقعها برمی گردند. که رفته اند یک جای گرم تر. یک جایی که بهتر از اینجا باشد برایشان. و من که هر چه منتظر شدم دیگر برنگشتند و لانه شان که سالها بعد موقع تعمیرات خراب شد و من که همیشه پیش خودم فکر می کردم چرا برنگشتند؟ شاید یکی شان توی راهِ رفتن به یک جایی که گرم تر بود و بهتر مرده بود. شاید یکی شان یا هردوشان. پ.ن: - دلم می خواهد پروژه سند توسعه منابع انسانی و توانمندسازی را بیاندازم توی سطل زباله و بروم برای خودم توی پارکی جایی قدم بزنم و نفس بکشم. دلم می خواهد فرار کنم از این چیزهایی که هیچ ربطی به من ندارد. - خواهرم گفت: این روزها بی ادب شده ای و هی هر چی از دهنت در می آید می گویی. من هم گفتم : اینجوری نبودم روزگار مرا اینجوری ساخت! -کاش این قدر از مرحله پرت نبودی. کاش توی باغ بودی! - کاش آدمها این قدر بی رحم نبودند. منظورم از آدمها همین آدمهای دور و بر است به دیگران کاری ندارم!!
... یک گلوله می تواند یک غده سرطانی باشد با نوید یک مرگ دردناک یا یک موجود بی آزار یک گوشه از بدن که همین طوری برای خودش هست که باشد. یک گلوله می تواند آنقدر مهم باشد که چند روز از زندگیت را خراب کند یا می تواند آنقدر بی اهمیت باشد که سالها با آن زندگی کنی. همه چیز بستگی دارد به این که توی برگه آزمایش چه چیزی نوشته شده باشد. همه چیز بستگی دارد که توی آن کاغذ سفیدی که گوشه سرنوشتت جا خوش کرده علامت مثبت باشد یا منفی. همه چیز بستگی دارد به همه چیزهایی که توی این زندگی هست که باید باشد. همه چیز بستگی دارد به روزهایی که تو باید نفس بکشی و باید نفس بکشی. همه چیز بستگی دارد به هم و من دلم میخواهد چند روزی بخوابم و توی خواب گریه کنم. بلند و طولانی !!
... گره كه مي شوند درد باز كه مي شوند رهايي انگشت ها ! پ.ن: - امروز ۱۶ آذر است. - و این دستهای گره شده یک روزی باز می شوند و دستهای تو را می گیرند. روزی که به همین زودیها می رسد. - هی خیابان های شهر ما را در خودتان جا دهید!!
... عطر بلند پرواز من با تو هيچ گاه هيچ راهي را قدم نزدم جاي پايت چرا روي دلم رد انداخته است؟ پ.ن: - پایت را می گذاری روی زمین . گل می چسبد به کفشت. باران می ریزد روی تنت. هوا را قورت می دهی. اشکت در می آید. خوشبختی! - دستم را گرفت و گفت : مراقب خودت باش. پیر شده است دستهای پدر! - یک آدمهایی هستند توی زندگی که وقتی از تو خبر می گیرند دلت می خواهد از خوشی هلاک کنی خودت را! - من کاری ندارم که چرخ اقتصاد نمی چرخد و بچه ها هی تعطیل شوند چیزی یاد نمی گیرند و الخ. من به این فکر می کنم که می توانم توی این چهار روز کافکا در کرانه را تمام کنم و ارهان ولی بخوانم. - یک کتابی دیدم دیروز توی نشر چشمه. که نامه های ژان پل سارتر بود که من دلم خواست داشته باشمش. قیمتش ۱۰۰۰۰تومان بود که من پول نداشتم. اگر کسی خواست به من هدیه بدهد لطفا آن کتاب را برایم بخرد. ممنون - خداحافظی !!
... همه نقشه ها را جستجو كردم جغرافياي زمين را وجب به وجب هيچ نشاني از نام تو نيست كوه بزرگي از يخ سر برآورده در ميان كوير! پ.ن: - کلاْ من همیشه جغرافی را دوست داشتم. - دیروز اینجا هوا خیلی سرد بود. حالا من سرما خورده ام. از آن سرماخوردگی ها ! - دارم می روم مسافرت. هوا این روزها یک سردی دارد که من عاشقش هستم و دارم فکر می کنم به یک استراحت جانانه کنار بخاری و پندهای پدر.
هی پروانه کوچک
Menu
اين راه بي نهايت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درباره من

تو راه گم کرده ای
یا من دشتی پر بنفشه ام ؟
خانه
پروفایل
پست الکترونیکی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
شهاب مقربين
شمس لنگرودی
احمد پوري
گروس عبدالملكيان
رسول يونان
همان هميشگي
كفشهايت
يه شب ماه مياد
پاگرد
خنده هاي صورتي
فعلن بي نام
My Daily
هر آنچه مرا فرا گرفت
سفيدخانه
نان روزانه
يك فنجان چاي داغ
زني كه دوست مي دارم
پيامبران كاغذي
عطر ريخته
و خط زد آخر صفحه نوشت از اول
يه عالمه حرفاي خوب
عكس بازي
مطبخ خاله خانم
یاسر توکلیان
در زندگي زخم هاي هست
ربابه صدر اشکوری
زيتون سبز
عشق.آرامش.زندگي
آدمک سیاه سنگی .داداش علی خودم
بالهاي كاغذي . سحر عجمي
SPOTLIGHT
كو
orangepoem
آلبالوهاي قرمز زندگي
آتشكده اي خاموش
تنگ بي ماهي
خيال دور
خانه من
انديشكده وحيد
براي خاطر كتابها
تزئين
پیوندهای روزانه
دو شعر در وازنا