سرم را به هر طرف مي چرخانم تو ايستادي. ايستاده اي و نگاهم مي كني. ايستاده اي بالاي همه اين روزهاي شلوغ و مكرر، اين روزهاي داغ و بي ثمر و مرا نگاه مي كني. سرم را مي چرخانم مي روي آن سو تر مي ايستي. همه آدمها شبيه تو شده اند باز. همه جا هستي و مرا ديوانه مي كني.
پ.ن:
- نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من خسته سراغ مي گيرد. ( سيد علي صالحي)
- لوبياي سحرآميز من دارد بزرگ مي شود. با ريشه و برگ و عشق.
هی پروانه کوچک