مدت طولاني همه چيز زندگي ام خوب بود. خوب كه يعني آرامش داشتم. تمام روز دلم به دوست داشتن هايم قرص بود و شبها آرام مي خوابيدم. هيچ چيز نگرانم نمي كرد. شده بودم يك كوه آرام و صبور. آشوب اما يك ماهيست دوباره راه خانه ام را پيدا كرده. هر روز صبح مي نشيند روي قلبم. ديوانه ام مي كند و خواب از چشم هايم فرار مي كند. تلخ مي گذرد اين روزهايم. اما مي گذرد. مثل همه ي روزهاي ديگري كه گذشت. مثل همه ي دردهايي كه تمام شد. مثل همه خوشي هايي كه خاطره شد.
پ.ن:
دستم را دراز مي كنم
در آرزوي لمس،
به سيمي مسي برمي خورم
كه جريان برق را در خود مي برد
تكه تكه مي بارم
مثل خاكستر
فرو مي ريزم
فيزيك حقيقت را مي گويد
كتاب مقدس حقيقت را مي گويد
عشق حقيقت را مي گويد
و حقيقت رنج است!
هالينا پوشوياتوسكا
هی پروانه کوچک