چشمت را باز مي كني و خودت را در حجمي از آدمها و چيزهايي كه دوستشان نداري محاصره شده مي بيني. تلاش مي كني راهي باز كني بين اين همه ناخواسته ها و تحميل شده ها و نمي تواني. كوچكي. درست مثل اينكه بخواهي با دست صخره اي را جابجا كني. يا بخواهي همه تلاشت را براي تغيير يك غير ممكن بكني و خودت هم بداني كه ته ماجرا چيز خوبي نيست. ته ماجرا هيچ چيز نيست. دلم مي خواهد بخوابم و ده ساله در يك بعد از ظهر گرم تابستان در آغوش مادرم از خواب بيدار شوم. دلم مي خواهد بخوابم و بيدار نشوم.
هی پروانه کوچک