شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶ - 13:45 - مرضیه احرامی -
دارم به رفتن فكر مي كنم. رفتن به سرزميني كه هيچ نشانه اي از تو نداشته باشد. توي خيابانهايش نباشي. پياده روهايش را با قدم هايت رنگ نكرده باشي. نگاهت با درختها و ساختمانهايش گره نخورده باشد. روي نيمكت هيچ كدام از پارك هايش ننشسته باشي. مي خواهم بروم به سرزميني كه كسي نامت را نشنيده باشد. صداي سازت توي هيچ كدام از خانه هايش نباشد. مي خواهم بروم جايي كه هيچ ردي از انگشتهاي كشيده ات روي خاطراتم نباشد.
پ.ن:
- جايي هست كه بشود رفت و خاطراتت را جا گذاشت؟
- همايون مي خواند بوي تو مي دهد آغوش خالي ام!
- ترسم چو بازگردي از دست رفته باشم.
هی پروانه کوچک