...
و من ای کاش می توانستم
این دل خسته و غمگین را
دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست
کنار خیابانی رها کنم.
ادیب جانسور
...
و من ای کاش می توانستم
این دل خسته و غمگین را
دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست
کنار خیابانی رها کنم.
ادیب جانسور
...
یک همکار افغان دارم به اسم محمد. شریف، مهربان، با یک لبخند اندوهگین که همیشه روی لبهایش هست. هر چیزی می گویی می خندد. هر کاری را بی هیچ حرفی انجام می دهد. ساکت است، خیلی بیشتر از یک آدم کم حرف حتا. هر روز نان تازه می خرد و به من یک تکه می دهد، با همان لبخند اندوهگینش. امروز گفتم محمد می بینی چه روزهای غمگینی داریم؟ چه جانهای بی گناهی از دست رفت؟ لبخند زد، سرش را تکان داد و گفت جنگ غیر از سیاهی چیزی ندارد. همین من نمی دانی چقدر دلم برای کابل تنگ شده است. من اشک ریختم، محمد اما لبخند زد.
..
نشستن و غصه خوردن و جلو نرفتن راه حل نیست. یک جور شانه خالی کردن است از زیر بار زندگی، از زیر بار تنها فرصتی که برای ماندن و جلو رفتن داری. درست است که گاهی زندگی سخت می شود، نفس کشیدن سخت می شود، رفتن و باز کردن راهها سخت می شود اما مگر چاره ای غیر از ادامه دادن داریم؟ مگر چاره ای داریم غیر از اینکه بیدار شویم و روزمان را شروع کنیم؟ که نفس بکشیم، نگاه کنیم، راه برویم، حرف بزنیم؟ ناچاریم که زندگی کنیم. ناچاریم که راهمان را پیدا کنیم، بخندیم، گلهای توی گلدان را لمس کنیم، چای لاهیجان دم کنیم و به ثانیه های در گذر لبخند بزنیم.
هی پروانه کوچک