چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ - 16:26 - مرضیه احرامی -
غمگينم. بي حوصله و خسته. حس مي كنم دنيا همه سنگيني اش را انداخته است روي شانه هاي من. قدم از قدم نمي توانم بردارم. امسال سال عجيبي است. روزهاي با تو بودن رسيده است به روزهاي آخر مادرم. اين يعني دنيا دارد ميگذرد و مي رود و ما را باقي مي گذارد لاي خاطره ها. هشت سال پيش همچين روزهايي من توي خيابانها لاي رنگ سبز و دلهره، كنار تو راه مي رفتم. هشت سال پيش همچين روزهايي قلب من گنجشك ترسويي شده بود. خودش را به آب و آتش ميزد. هشت سال پيش من عشق را توي خيابانهاي تهران تجربه كردم. آن روزها با تمام جزئياتش توي ذهن من باقي مانده. با همه دلهره ها و نقشهايي كه بر دلم زد و رفت. سالهاست از آن روزها فقط ياد مانده و من كه اين روزها زن زندگيي شده ام كه دوستش دارم اما هر سال اين روزها هجوم خاطره ها و همه آنچه آن لحظه ها روي روحم جا گذاشته مثل زخم كهنه اي سر باز مي كند. نمي دانم اگر روال زندگي چيزي غير از ايني كه هست شده بود من خوشبخت تر بودم يا نه. نمي دانم آن حس خوشايند و ارزنده و پاك تا كي مي توانست لاي روزمره گي ها دوام بياورد. تنها اين را مي دانم كه هنوز بهترين حس زندگيم همان لحظه اي بود كه تو از دور مي رسيدي و لاي جمعيت گم مي شديم. هر جا هستي خوب باش. بخند و زندگي كن.
هی پروانه کوچک