از پله ها بالا رفتم. توي راهرو جلو خانه يكي از همسايه ها يك گلدان بزرگ حسن يوسف بود. نگاهم كه به برگهايش افتاد حالم بهتر شد. از بالاي پله ها صداي عود مي آمد. آپارتمان ماني آخرين طبقه بود. پله ها شصت و هشت تا بود. هميشه مي شمردم. پله آخر صداي عود واضح تر شنيده مي شد. خودم را توي خانه سراندم و در را آهسته بستم. ماني يك لحظه سرش را از روي عود بلند كرد. چشمكي زد و حواسش را به كارش داد. از توي آشپزخانه زير سيگاري را برداشتم. مانتو و روسريم را روي كاناپه انداختم. ماني با نگاهش دنبالم مي كرد. روي كاناپه دراز كشيدم و از روي ميز سيگار برداشتم. چشمهايم را بستم. سيگار را لاي انگشتم مي چرخاندم و صداي ساز توي رگهايم بالا و پايين مي رفت. دلم مي خواست سالها در همين حال بمانم. جريان خون را توي رگهايم حس مي كردم. انگار يك رود كوچك راهش را از لابه لاي سنگها باز مي كرد و جلو مي رفت. ميعادگاه رود كوچك قلب بود. دريايي كه موجهاي ناآرامش را مدام به صخره ها مي كوباند. دهانم تلخ بود. يكي توي سرم هي مي زد كه سيگار را كنار بگذارم.
صداي ساز قطع شد. چشمهايم را باز كردم. ماني بالاي سرم ايستاده بود و لبخند مي زد. چشمهايم را بستم." لطفا ادامه بده". ماني كنارم نشست. دستش را لاي موهايم برد " دو پادشاه در يك اقليم نمي گنجند عزيز جان. تو مي آيي اينجا همه ي ساز و آوازم تويي و بس. "
هی پروانه کوچک