...
جايي توي قلبم هست كه همه ي حرفهاي نگفته ام را آنجا نگه مي دارم. همه ي اشكهايي كه راه باز نكرده اند، همه ي دردهايي كه قرار نبوده ديگران ببينندش و حتا شادي هاي كوچكي كه پنهانشان كرده ام. يه گوشه اي از قلبم، شبيه گوشه ي دنج يك كتابخانه ي بزرگ و خنك كه پر است از كتابهاي شگفت انگيز، يك جايي مثل همين جا كه حرفهايم را مي نويسم جايي هم توي قلبم دارم براي گفته هايي كه هيچ كس نشنيده، نديده، لمس نكرده. آنجا من را به ادامه دادن وا مي دارد. يادم مي آورد از چه روزهايي گذشته ام. از چه بن بست هايي، از چه دردهايي، از چه زخم زبانهايي، از چه عشقي، از چه عشقي، از چه عشقي و از چه پياده روهايي.جايي توي قلبم هست كه راز اشك هايم را مي داند، راز لبخندهايم را وقتي دارم كار مي كنم، راز دستهايم را كه هيچ گاه پير نمي شوند. جايي توي قلبم هست كه توي سخت ترين دقيقه ها هم كمك مي كند به ته نرسم، بلند شوم، براي خودم چاي بريزم و ادامه بدهم.
پ.ن:
- اين اندوه تويي كه چسبيده اي به زندگي من. من اين اندوه را دوست دارم.
- پاييز نزديك است. پاييز زيبا ...
هی پروانه کوچک