شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ - 16:36 - مرضیه احرامی -
...
چند صباحی ست عادت کرده ام صبح ها یک لیوان بزرگ نسکافه بخورم و اینقدر این عادت عمیق شده که بدون خوردنش روزم خوب شروع نمی شود. امروز نسکافه ام تمام شده بود. شبیه معتاد بیچاره ای با التماس به محمد نگاه کردم که توی آشپزخانه چایی بقیه همکارها را توی فنجان می ریخت. گفتم چاره ای نیست برای من هم چایی بیاور. پشت میز که رسیدم محمد با یک لیوان نسکافه داغ وارد اتاق شد و با لهجه شیرینش گفت خانم مهندس از همسایه برایتان دو قاشق نسکافه ستاندم. گواراتان. این روزها من دلم به همین محبتها خوش است. به همین آدمهای معمولی و هر روزه. فکر می کنم دنیا هم به خاطر همین محبتهاست که هنوز روی پاست. به خاطر همین آدمها.
هی پروانه کوچک