...
خودم را نظاره میکنم و به وحشت میافتم. هرگز خود را اینگونه مجروح زخمهای لاعلاج ندیده بودم. هر بار میگویم این بار آخر است. این رویی که زندگی نشانت میدهد روی خوب است و دیگر قرار است روال روی خوبی و آرامش باشد. هر بار خودم را گول میزنم، گول میخورم. من مدام زخمی میشوم. مدام دلم میشکند. مدام میافتم و آرامش آنقدر دور است که دیده نمیشود.
پ.ن:
- دو کلمه مدام توی سرم میچرخد. دو کلمه که من را با آن توصیف کردهاند. شاید واقعیتِ من همین دو کلمه است.
- عوارض داروهای جدید افسردگی، اضطراب، گرفتگی عضلات و سردرد است. صبح بیدار میشوم و شبیه آدمی که قرار است برای اعدام فرستاده شود مضطربم. این قرصها من را خوب نمیکند، این قرصها من را متلاشی میکند.
- تقویم میگوید ده روز گذشته اما بر تن و روح من هزار سال گذشته. چطور دوام میآورم؟.
هی پروانه کوچک